ثبت خاطرات روز زایمان
نگار جون عزیزم، امروز اومدم خاطرات زایمانو برات بنویسم و اون لحظات ناب رو ثبت کنم. قبل از اینکه شروع به ثبت این خاطرات کنم.اول از همه باز هم از خدای مهربون سپاسگزارم که کمکم کرد تا زایمان خوبی داشته باشم و تو فرشته کوچولومو صحیح و سالم در آغوش بگیرم.امسال عید متفاوتی داشتیم چون لحظه سال تحویل تو دختر گلم هدیه الهی کنارمون بودی و چقدر شیرینه حضورت در زندگی ما،بابا جون که خیلی خوشحاله از اومدنت و مدام تو طول روز قربون صدقه تو دختر خوشگلمون میره.

حالا بریم سراغ خاطرات زایمان:
چهارشنبه 21 اسفند ماه سال 92 بود که ما صبح زود آماده شدیم و رفتیم بیمارستان.حدود ساعت 7:05 صبح بود که رسیدیم بیمارستان و رفتیم پذیرش شدیم بعد رفتیم بخش و من رفتم اتاق زایمان جهت تحویل ساک وسایل مادر و نوزاد و بعد از اون وارد یک اتاق شدم که 2 نفر دیگه هم اونجا رو تخت دراز کشیده بودند و منتظر دکترشون بودند که به اتاق عمل بروند بعد هم مثل دو هم اتاقیم سرم بهم وصل کردند و گفتند باید منتظر دکترم و اتاق عمل باشم، لحظات خاصی بود زمان به کندی میگذشت لحظات پایانی تو دل مامان بودن تو دختر گلم و یک حس هیجان و دلهره تو دلم موج میزد
بالاخره بعد از حدود یک ساعت و نیم اسممو صدا کردند و گفتند باید برم اتاق عمل. سعی میکردم آرامشمو حفظ کنم قرار بود تا چند دقیقه دیگر ثمره عشقمون دنیا بیاد .وارد اتاق عمل که شدم با دیدن خانم دکتر دلم قرص شد. به خدا توکل کردم و زیر لب ذکر میگفتم ،اتاق عمل خیلی سرد بود اما محیطش به آدم آرامش میداد پرسنلش سعی میکردندبا شوخی کردن محیط آرومیو ایجاد کنند بعد از اینکه آمپول بیحسی تو کمرم زده شد ،کم کم حس کردم پاهام سنگین و بیحس شده همون موقع ها بود که خانم دکتر جراحیو شروع کرد من چیز خاصی حس نمیکردم فقط سعی کردم در حین عمل برای همه افرادی که ازم خواسته بودند دعاشون کنم دعا کنم،هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دیدم خانم دکتر با صدای بلند داره اذان میگه و متوجه شدم که شما متولد شدی بعد شما رو آوردند و به من نشون دادند ،خدای من لحظات نابی بود همین طور اشکهای گرمم از صورتم سرازیر میشد حس عجیبی داشتم یه فرشته کوچولوی زیبا از تو دل من بیرون اومده بود و گریه میکرد با تمام وجودم خداروشکر کردم که منو لایق مادر شدن دونست. بعد از اون چند دقیق طول کشید تا شکممو بخیه زدند و بعد منو به اتاق ریکاوری بردند و حدود یک ساعت لرز شدیدی همه وجودمو گرفته بود چند تا پتو رو من انداختند تا کمی گرم بشم. بعد از چک کردن علایم حیاتی بدنم وارد بخش شدم و بعد بابا جون و بقیه اعضای خانوادمو دیدم و بعد از اون بود شمارو هم آوردند و من برای اولین وجود نازنین میوه زندگیمونو در آغوش گرفتم. 




ثبت خاطرات روز زایمان
